وبلاگ نو
سلام عزیزدل مامانی
بالاخره بعد این همه مدت دل و زدم به دریا و اومدم وبلاگتو ساختم ..دخترگلم خیلی وقت بود میخواستم بیام تنبلیم میشد
..دیگه از امروز یه وبلاگ داری که میخوایم باهم خاطرات روزانه مونو توش بنویسیم
..الان که مامانی داره مینویسه شما 31 هفته اته ...الهی قربونت برم که اینقدر ماشالله شیطونی ..دیشب همش موقعی که مامانی میخواست بخوابه شیطونی کردی
..یه چند روزیه که وقتی رو پهلوی راست میخوابم درد میگیره و به پهلوی چپ هم که میخوابم شما همش ورجه وورجه میکنی ..حس میکنم اون زیر گیر میکنی هههه..دیروز یه کمی مامانی ناراحت شده بود همش بی تابی کردی و تکون خوردی ..اینقدر ترسیدم که نگو ..کلی باهات حرف زدم و گفتم دخمل گل مامان یه موقعی زود دنیا نیای هاااا ..سفت بچسب به مامانی تا موقعش بشه ان شالله به سلامت بیای بغل من و بابایی ..خلاصه که وقتی بابایی اومد دید حوصله نداریم گفت بریم بیرون ..رفتم یه دور زدیم ولی بازم ماشین اذیت کرد و موقع برگشتن روشن نمیشد ..بابایی هم کلی اعصابش خورد شده بود از دست این ماشینه
..خیابونا هم که قربونش برم اینقدر دست انداز داره که نگو هرچی هم بابایی مواظبه که توی چاله چوله نیوفته که ما اذیت نشیم بازم نمیشه..عزیزم 16 مهر وقت دکتر دارم دوباره از حالا دعا میکنم بهم سونوگرافی بده که روی ماهتو ببینم ..اینقده دلم برات تنگ شده که نگو..بابایی طفلک که تاحالا ندیده شمارو فقط عکسای کوچولو بودنتو دیده( 12 هفته و 16 هفته) ولی صدای قلبتو شنیده و کلی ذوق کرده ..همش میگفت چقدر تند تند میزنه ..الهی قربون اون قلب نازت برم دخترم...

وبلاگ نو 



